درخت به مثابه سازه ی شهری

مدتی پیش که با همسرم در پارکی در فرانسه راه می رفتیم یک درخت بزرگ توت کشف کردیم، درختی بزرگ با توتهای درشت رسیده. اول خیلی مطمئن نبودیم که اجازه ی چیدن و خوردن آنها را داشته باشیم. بعد چون باران کم جانی می بارید و کسی در پارک نبود کم کم جرات کردیم و چندتایی چیدیم. بعد در اوج ناباوری درخت نزدیک درخت توت را هم شناسایی کردیم: ذغال اخته.

مهدنیوز: مدتی پیش که با همسرم در پارکی در فرانسه راه می رفتیم یک درخت بزرگ توت کشف کردیم، درختی بزرگ با توتهای درشت رسیده. اول خیلی مطمئن نبودیم که اجازه ی چیدن و خوردن آنها را داشته باشیم. بعد چون باران کم جانی می بارید و کسی در پارک نبود کم کم جرات کردیم و چندتایی چیدیم. بعد در اوج ناباوری درخت نزدیک درخت توت را هم شناسایی کردیم: ذغال اخته. من که هیچ وقت در ایران ذغال اخته خور نبودم آن روز در خلسه ای لذت بخش کلی از دستهای خیس این دو درخت میوه خوردم. ناگهان صدای یک خانم فرانسوی میانسال را شنیدم که می پرسید چه می خوریم و من با اشتیاق اما کمی خجالت زده برایش توضیح دادم. اهل همین شهر بود و با تعجب می گفت که این درختها را نمی شناسد. تابلوی زیر درخت نشان می داد از طرف ساکنان ایتالیایی شهر در فلان سال به پارک اهدا شده بود. زن چند بار با افسوس گفت: ما اصلا هیچ وقت این میوه ها جمع نکرده ایم نمی دانستیم خوردنی هستند! با ذوق از رسیده ترینهایش برای او چیدیم، سه نفری خوردیم و درباره ی ایران و میوه هایش حرف زدیم. همینکه زن خداحافظی کرد و رفت ما هر دو یاد خاطره ای در ایران افتاده بودیم. در محله ی سابقمان، پونک.
چند درخت توت نزدیک خانه داشتیم که عصرها بزرگترین لذتمان چیدن و جمع کردن توتهایشان بود و تابستان ها در اوج گرما سعی می کردیم آب های خاکستری مان را در برایشان ببریم. یادم هست که بارها افراد “با کلاس” با حالت تحقیر نگاهمان کرده بودند. نه تنها تحقیر بلکه اشمئزاز. انگار در حال دزدی کردن باشی. توتها می ریختند زیر درخت. خشک می شدند. می پوسیدند. اهل محل انگار همین را ترجیح می دادند و من از اینکه دستهای سخاوتمند درخت دست مشتاقی نمی یافت و “نعمت خدا” حرام می شد احساس بدی داشتم. کمی درباره ی این تجربه حرف زدیم و جریان را فراموش کردیم.
تا اینکه هفته ی پیش چند توییت دیدم با مضمون ” هموطنهایی که از توتها آویزان می شوند” و آبروی محله را می برند یا آن را زشت می کنند…چقدر برایم عجیب و شگفت انگیز است. چه طور جامعه ی شهری کالازده می تواند میوه و درخت را به دکور فرو بکاهد؟ چطور افراد ترجیح می دهند توت را همیشه از سوپر مارکت “تهیه کنند” و درخت های بازمانده از باغهای نابود شده را المانی شهری بدانند که نه باید میوه اش را خورد و نه به ما ربطی دارد که در گرمای شدید ممکن است از بی آبی برای همیشه خشک شود. این انسان شهری عجیب چقدر رابطه اش را با جهان واقعی از دست داده؟ چقدر خطرناک شده!
آن هم در کشوری که بخشهای عظیمی از آن خشکسالی و نا امنی غذایی را تجربه می کند و به هیچ وجه نمی توان مطمئن بود که تمام بچه های همین تهران می توانند توت کیلویی ده هزار تومن را در خانه داشته باشند( آخرین قیمتی که من به یاد دارم). اصلا ممکن بود ما آدمهای فقیری بوده باشیم که ترجیح می دادیم جای اینکه ضبط ماشینها را باز کنیم توتها را جمع کنیم و ببریم بفروشیم! یاد مادربزرگم در یک محله ی قدیمی تبریز می افتم: سالها پیش که برای سر زدن به خانه ی قدیمی رفته بودم مرد جوانی مرا شناخت و گفت چقدر توتهای حیاط تان خوشمزه بودند. یادم افتاد هر بار که باد درخت توت را می تکاند مادر بزرگم می رفت پسربچه های سرکوچه را صدا می زد که بیایند و بخورند. ایران، ایران کم آب عزیز ما مگر جز با همین نگاه فوق العاده زیبا به انسان و طبیعت توانسته بود قرنها شکم، و چشم و دل مردمانش را سیر کند!؟ خواهش می کنم نگویید از نظر این افراد آویزان شدن از درخت برای این بد است که می ترسند شاخه ها بشکنند و آسیب ببیند. نه! همین آدمهای “باکلاس” هر روز گرد و خاک درهای خانه هایشان را با فشار بالای آب می شستند و پیشنهاد ما برای جمع کردن آبهای خاکستری و آبیاری درختها در اوج گرما را رد می کردند: این وظیفه ی شهرداری است! در این منظومه ی فکری درخت سازه ای شهری است که شهرداری وظیفه ی رسیدگی به آن را دارد.
نه می خواهم بگویم همه مردم فرانسه به طبیعت احترام می گذارند و میوه را از معنای آن تهی نکرده اند، نه می خواهم خودمان را با هیچ مردمی مقایسه کنم. تنها می خواهم بگویم من اینبار فصل توت اگر ایران باشم با عشق و اشتیاق بیشتری توتهای خیابان را جمع خواهم کرد.

*** منیژه اکبرپوران / پژوهشگر میهمان، دانشگاه کلرمون فران فرانسه

ارسال نظر