×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه‌های خبری

true
   یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷  
it is true
true
true
نگاهی به نمایش آمیز قلمدون /  احسان فرتاش

آدمهای «آمیز قلمدون» برش‌هایی از آدم‌های واقعی جهان اطراف ما هستند که در ظاهر از پذیرفتن عشق و عشق ورزیدن معذورند ولی هیچگاه از آن خلاصی نمیجویند. آمیز قلمدونها اهل معرفت و کمالاند و به غایت در رسیدن به زندگی عارفانه تلاش دارند. «گفتند: عارف که باشد؟ گفت: مردی باشد از ایشان، جدا از ایشان.»
آدمهای آمیز قلمدون، انساناند؛ چون راستی را ابزار رسیدن به خوشبختی و رستگاری میدانند؛ به همین خاطر سالها آمیز قلمدون (کسی که از طریق قلم زندگی می‌کند، میرزا بنویس.)خطاب شدهاند تا منش را با قلم به اثبات رسانند. با دست خسته نستعلیق شکسته نگاشتهاند تا از دور که به خطشان نگاه میکنی، گل سرخ بینی و نزدیکتر که می‌شوی شعری از حافظ که: «باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است!»
آمیز قلمدونها سالها منتظر نگاه میمانند. منتظر نگاهی به این شعرکه با دست خسته نستعلیق شکسته به بار آوردهاند. یا نه، منتظر نگاهی به گل سرخ توی دستشان. سر تا پا در طلباند نزد معشوق؛ نگاه می‌خواهند. آن هم نه نگاهی به خود که نگاهی به آن گل سرخ که از دستان آنها به بار آمده است. آنها سالکاند و هیچگاه دنبال نگاهی به خود نبودهاند. عمری به جای زمرد آبی، گل سرخ هدیه دادهاند و نگاه طلب کردهاند؛ در این راه سوختهاند. «و گفت: اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود او را صدبار سوخته است.» طمع را ورای صنع میدانند و ادب را سبب کتب. از زیاده‌خواهی‌ها به‌دورند و در این راه بسیار سرزنشپذیر. «و گفت: فرخ آنکس که شعار دل او ورع بود، و دل او پاک از طمع بود، و محاسب نفس خویش فیما صنع.»
آمیز قلمدونها ملامتگر نفس خویش هستند. در برابر معشوق که عمری آنان را به دندان کشیده، خاشعاند. محبتدانند اما روزگار توان جبران از آنان گرفته، پس بسیار توبهگرند. «و گفت: توبه عوام از گناه است و توبه خواص از غفلت.»
معشوق اما معترض است و عاشق را به آمیزِ قلمدون تشبیه میکند که عمری آویزان او بوده. عشق رختکن نیست که در آن رخت آویزند. برای عاشق سر در دوش یار گذاشتن نعمت است. «نامهی کرام الکاتبین رها کن که چون ایشان نبشته‌اند ایشان می‌خوانند و مرا بگذار که نفسی با تو باشم.»
«آمیز قلمدونِ» اکبر رادی با کارگردانی استاد منصور حمیدی، در سه پردهی بی غل وغش خلاصه میشود:
پرده اول:
پیرمردی را میبینیم که روزنامه به دست حواشی روزگار را برای زنش بازگو میکند. نانجیب در آن اطراف بسیار است. اما پیرمرد و پیرزن در نگاه هم گرما میبینند و همین کافی است. «و گفت: دوست چون با دوست حاضر آید همه دوست را بیند خویشتن را نبیند.»
پرده دوم:
«نقل است که گفت: یک شب حق تعالی را به خواب دیدم؛ گفتم شصت سال است تا در امید دوستی تو می‌گذارم و در شوق تو باشم. حق تعالی گفت: به سالی شصت طلب کرده و ما در ازلالازال در قدم دوستی تو کرده‌ایم.»
پرده سوم:
گرمای یکی سردتر شده. کار به آخر که میرسد، پیرمرد طلب میکند: «این غنچه رو ببین! نگاش کنی وا میشه شوکت. نگاش کن… نگاش کن…» زن که سردی از اوست، نگاه میکند. اما برای باز شدن غنچه خیلی دیر شده است. «و گفت: بایست و می‌گوئی الله تا در فنای شوی.»

آمیزقلمدون این روزها در مجتمع هنری ۲۹ بهمن تبریز میزبان علاقمندان به تئاتر و هنر است. این نمایش تا ۱۸ بهمن ۹۷ هر روز راس ساعت ۱۸ اجرا می شود.

true
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false



ارسال